و این منم

زنی تنها در آستانه فصلی سرد . در ابتدای درک هستی آلوده زمین . و یاس ساده و غمناک آسمان . و ناتوانی این دست های سیمانی...

چون این نوشته تو نوت مبایلم بود فینگلیشه و فعلا حوصله باز نویسی شو ندارم  ... شرمنده دیگه

Az vaghti omadi o yavash yavash jato baz kardi to lahze lahzeham dg farghi nadare bashi ya nabashi ... Dele man har lahze havaye toro dare ... Faghat o faghat deltange to misham .
Barat mikhandam
Gerye mikonam
Be omidet zendegi mikonam
To setarei ... Tanha sertareye asemone zendegie man
Ye sertareye por noor ke vaghti nist tariki hasto sardi
Va vaghti hast hame ja az roz ham roshantare va garmaye delpaziri vojod dare
Ye delgarmi khas ke be hame chiz energye taze dade va range jadidi bakhshide
Aslan engar in roza hame chi fargh dare hatta tame ghahvehaye har roziam fargh dare
Ahanga hame daran ba man az to o eshghet harf mizanan
Enghadr ehsasate anbashte shode daram ke dastam hatta baraye lahzei majale istadan o maks kardan nadare
Va zehnam lahzei vaghte fekr kardan be chize dgei gheir az to nadare
Delam mikhad cheshmamo bebamdam o to roberoom istade bashi
Darya bashe o gheir az man o to hich kase dgei nabashe  , lahzeye jodayi nabashe va man khire sham be cheshmat , ghargh sham dar omghe negahet va in beshe Royayi tarin royaye man bad az nime shab ... Vaghti to khabi dar arameshe kamel va khabar nadari inja to dele man che khabare...

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٥/۱٩ساعت ۱۱:٤٩ ‎ب.ظ توسط بهناز نظرات () |

اینهم از تولدم ....

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٥/۱ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط بهناز نظرات () |

دلم پرپر می زند برای لحظه ای در کنار تو بودن و تو چه بی رحمانه سخن مرا اشتباه میگیری با نفرت ... و من با خود میگویم چه کم است فاصله بین عشق و نفرت ... چه چنین ساده اشتباه گرفته میشوند با یکدیگر و من برای یک حرف ساده ام زمان طولانی را باید وقف کنم برای توضیح دادن ... این فاصله ها دارد میکشد مرا ... اگر اینجا بودی ... اگر مرا میدیدی ... آن وقت شاید ذره ای از احساسم را میفهمیدی ... احساسی که مدت هاست در جریان است ... گاهی سرکوب میشود ... گاهی انکار میشود ... و گاهی ذره ای توجه از تو چند برابرش میسازد ...

از عبور لحظه ها خسته ام ... قدم های زمان از من سریع تر است و هر کاری میکنم نمیتوانم با او هم گام شوم ... خسته شده ام از این همه دویدن ... میخواهم قدری به تماشای اطراف بایستم ... زمان ... نمیشود تو بروی و من بعدا بیایم ؟؟؟ دیگر نفسی برایم نمانده ... یا تو بایست یا مرا از این حرکت باز بدار ...

قدری حرکت مستانه میخواهم ... قدری عشق ... جامی شراب ... که مست شوم از حضورت ... به تماشایت بایستم ... غرق در نگاهت شوم و با تو یکی شوم ... هنوز جای بوسه هایت میسوزد بر سراسر وجودم ... مرحمی جز بوسه های دوباره تو وجود ندارد ... مرا ببوس ... مرا بسوزان ...

دلم گوشه دنجی میخواهد ... تو را میخواهد ... و دیگر هیچ ... دستان گرمت را میخواهم تا موج حرکتشان را بر تنم حس کنم ... دلم برای ذره ذره وجودت تنگ شده ... کاش بیایی و تمام شود این انتظار سخت ... که هم تلخ است و هم شیرین ...

آنقدر در کنار تو بودن را در رویا دیده ام که دیگر نمیتوانم مرز بین رویا و واقعیت را تشخیص دهم ... بی تو بودن سهم من نیست ... تو همه دلخوشی من هستی ...

خسته ام از این همه انگار احساس ... از این همه دروغ که به خودم گفته ام خسته ام !!!! همه اینها برای من زیاد است !!!

بیا و خاتمه بده به این همه درد دوری ...

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٢۱ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط بهناز نظرات () |

 

گاهی دلم میگیرد

از دوستی که برایم
هدیه
دوبال برای پریدن می آورد
و بعد
پرواز
را با منفورترین کلمات دنیا معنی می کند

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/۱٦ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط بهناز نظرات () |

کاش میشد خوابید
میشد چشم ها را بست
تا ابد بست
و هیچ گاه باز نکرد
کسی که نمی داند از زندگی چه میخواهد
کسی که نمی داند از خودش چه میخواهد
همان بهتر که نباشد
و چیزی نخواهد
دلم گرفته است

دلم خیلی خیلی گرفته است

چرا هیچ کس نیست

چرا من هنوز تنهایم

آخر این چه رسمی است

خسته ام ... خسته ...

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٤/٩ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط بهناز نظرات () |

به اندازه تمام دنیا دلم گریه میخواهد ... دلم تنهایی میخواهد ... قلبم سینه ام را به درد آورده است ...

در این روزگار که کسی معنای عشق را نمیفهمد گاهی دیدن صحنه ای دردناک سخت مرا آزار میدهد ... آخر چرا باید اینگونه باشد؟ ...

روح من بیمار است ... دردمند است ... کسی برای من از عشق نگوید ... من عشق را مدت ها پیش در میان خاکستر های جوانی ام یافتم ... من لذت عشق را شنیدم ... ولی لیاقت آن را نداشتم ... با تمام سادگی ام آن را از دست دادم ... و دیگر ... دیگر هیچ گاه آن را باز نخواهم یافت ... هیچ وقت...

کاش میفهمیدی ... کاش میفهمید من فقط تنهایی میخواهم ... تا ابد تنهایی میخواهم ... و نه هیچ چیز دیگر را ... دست بردارید از سر من ... انقدر از من مهر و محبت نخواهید ... من همه محبت و غرورم را خرج کرده ام ... دیگر چیزی برایم نمانده است ... من طعم خوش عشق را چشیده ام ... هر چند کوتاه ... ولی چشیده ام ... عشق برای یک نفر است ... و عشق من مدت هاست رفته است پی زندگی خود ... پی کار خود ... شاید عشق خود ... و من هم ...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢۳ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ توسط بهناز نظرات () |

اینجا خلوت است ... خیلی خیلی خلوت است ... اصلا سکوت مطلق است ... دلم برایت تنگ میشود ... تو را از یاد می برم ... تو را از ذهنم می اندازم بیرون ... ولی تو ... تو قدم زنان برمیگردی و دوباره جا خوش میکنی در کنج قلبم ... لذت میبری نه؟! ... از آزرده ساختن من لذت میبری ... هه!! چند روزی است دلم میخواهد بنویسم ولی نمیتوانم ... الان اینجا نشسته ام و دارم مینویسم ... اینجا که حضور تو هم کم رنگ است و هم پر رنگ ... به تو کاری ندارم ... اینجا فقط من مهم هستم ... از این به بعد تنها کسی که اهمیت دارد من هستم . تنها چیزی که اهمیت دارم خواسته های من است... نه تو ... نه او ... و نه هیچ کس دیگری ... هیچ وقت ...

برای نوشتن نیازی ندارم که کسی باشد... اصلا دلم نمیخواهد کسی باشد ... اینطوری هم میتوانم بخندم ...

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٠/۳/٢۳ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ توسط بهناز نظرات () |

از خودم متنفرم ...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۳/٢۱ساعت ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ توسط بهناز نظرات () |

چند روزی است نمیروی از جلوی چشمانم ... د.باره آمده ای و جا خوش کرده ای شدید ... و من ... من ... اصلا نمیدانم چه کنم با این همه احساس ... به تو که نمیتوانم بگویم ... کس دیگری هم که ... دستم هم به نوشتن نمیرود ... چه کنم؟؟؟

این روزها قدری بیش از قبل به انتظارت نشسته ام ... این روزها قدری امیدوارم ترم که بیایی تنها امید من ...

تو بیا تا رنگ بگیرد زندگی ام ... تو بیا ... دلم فقط تو را میخواهد ... نه هیچ کس دیگر را ... هم خودم را آزار میدهم ... هم دیگران را ... تا تو بیایی ... وقتی تو بیایی همه چیز زیباتر خواهد شد ... فقط بیا و قدری کنارم بنشین ... بیا تا کمی برایت حرف بزنم ... این سکوت که رو به ابدیت دارم مرا سخت آزار میدهد ... زمان سنگین است و من در حال غرق شدن در این دریای طوفانی افکارم از تو ...

وحشتناک است ... پیچیدن صدایت در گوشم ... و قد کشیدن قامتت هر لحظه جلوی چشمانم...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۳/٧ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ توسط بهناز نظرات () |

تو لانه کرده ای در قلبم ... کبوتر لانه کرده است در خانه ام ... تو میروی و قلبم خالی میشود ... کبوتر میرود و خانه ام سوت و کور میشود ...

دلم برایت تنگ میشود ... دلم برایش تنگ میشود ... چرا من همیشه همین جای همیشگی ام ... چرا من و درخت کنار پنجره همیشه همین جای همیشگی هستیم؟؟؟

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٠/٢/٢۱ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ توسط بهناز نظرات () |


Design By : Night Skin